الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
374
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
هر چه خواهيد بجا آوريد كه فلان روز منتظر چاپاريم و آن روز آمد و آواز تكبير نشنيدند يزيد نوشته بود اسراء را به دمشق روانه كند . مترجم گويد : عوانة بن حكم بن عياض كلبى مكنّى بابى الحكم از علماى كوفه و عارف به اخبار و تواريخ و اشعار بود و ابن نديم ذكر او كرده است وفات او در سال 147 است هشتاد و شش سال پس از شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السّلام . و دو كتاب در تاريخ نوشت يكى موسوم به كتاب التاريخ و ديگر در اخبار معاويه و بنى اميه و هشام بن محمد بن سائب كه او نيز از مورّخان بزرگ است و نزديك سيصد كتاب در مواضع مختلف از فنون تاريخ و ايّام و انساب تأليف كرد . از عوانه بسيار نقل كرده است وفاتش در سال 206 بود و عوانه در جوانى خود حتما مردانى را ديده بود كه زمان شهادت حسين بن على عليهما السّلام را درك كرده و عبيد الله زياد را ديده بودند و خبرش در غايت صحّت و اعتبار است . و طبرى نيز كتب آنان را داشت پس در روايت مذكور ترديد نمىتوان كرد و اهل بيت در اين مدّت كه نامهء عبيد الله به دمشق برسيد و خبر شهادت امام را بداد و برگشت در كوفه ماندند و هر چه پيك تندرو باشد و چابك تا به شام رود و بازگردد و عبيد الله اهل بيت را روانه كند چهل روز مىگذرد و اينكه در ناسخ التواريخ اختيار كرده است زيارت امام زين العابدين عليه السّلام و اهل بيت قبر سيد الشهدا عليه السّلام را در اربعين و ملاقات با جابر بن عبد اللّه انصارى هنگام رفتن به شام بوده است صحيح مىنمايد اما اينكه اصلا اين واقعه را انكار كنيم چنان كه لؤلؤ و مرجان اختيار فرموده است بىاندازه بعيد است با اين شهرت و داعى بر جعل آن نيست . و سيّد در ملهوف و ابن نما نقل كردهاند : و اگر گوييم بعض روات در اين خصوص كه زيارت اربعين وقت رفتن بود يا برگشتن سهو كرد آسانتر مىنمايد كه بگوييم اصل واقعه مجعول است و اخبارى كه به نظر بعيد مىآيد و آثار ضعف در آن مشاهده مىشود غالبا بىاصل و مجعول نيست بلكه سهو و تصرّفى در بعض خصوصيات و جزئيات آن شده است . باز بر سر سخن رويم : پس عبيد الله مخفر بن ثعلبه و شمر بن ذى الجوشن را بخواند و اسراء را با سرها بديشان سپرد و روانهء شام كرد . ( 1 ) ( كامل ) ابن زياد با عمر سعد گفت : آن نامه كه دربارهء كشتن حسين عليه السّلام به تو دادم به من بازگردان . عمر گفت : نامه چه لازم كه فرمانى دادى و من به انجام رسانيدم و آن نامه هم گم شده است . گفت : بايد بياورى ؛ عمر سعد همان جواب گفت . و ابن زياد اصرار كرد عمر گفت : نامه را گذاشتم كه چون پير زنان قريش در مدينه بر من اعتراض كنند آن نامه عذر من باشد . بازگفت